عبد الرحمن جامى
202
أشعة اللمعات ( فارسى )
با تو نمايد كه » چنانكه محبّ ، مغلوب عشق چگونه گردد و نسب و اعتبارات محبوبى از نظر شهود وى چگونه برخيزد ؟ همچنين « محبوب نيز مغلوب عشق چگونه گردد ؟ » و نسب و اعتبارات محبّى چگونه زائل شود كه تجلّى به صفت اطلاق و وحدت وقوع يابد نه به حسب نسب و اعتبارات محبّى ، و همانا كه مراد به نسيان محبوب مر محبّ را كه به اعتبار مقام جمع از آن مقدّس است ، مثل اين معنى تواند بود . « فهم من فهم و من لم يذق لم يعرف » يعنى اين سخن را كسى فهم كند كه اين معنى را چشيده باشد و به ذوق دريافته ؛ و اين اشارت به طرف افراط عشق و نهايت وى تواند بود كه كمال تمكّن عشق است در ولايت هستى مجازى عاشق و افناء او " بالكلية ذاتا و صفة حتّى عن نظره و التفاته إلى نفسه بل عن نظره إلى المعشوق بل عن العشق أيضا و هي الّتي تسمّى الحيرة المضافة إلى أكابر الأكابر " . « شرح اين رموز آن است كه نخست عشق » به صورت طلب و ارادت معشوق ، « سر از گريبان عاشق بر زند ، آنگاه » در لباس ارادت تجلّى به حسب اقتضاى طلب و ارادت محبّ ، « به دامن معشوق درآويزد و چون هر دو را به سمت دويى و كثرت » يعنى كثرت عاشقى و معشوقى ، « موسوم يابد » نخست روى هريك از ديگرى بگرداند ، « روى عاشق را از معشوق بگرداند » به آنكه نسبت معشوقى را از نظر شهود وى محو كند و وجههء طلب وى ، احديّت ذات را گرداند ، « و روى معشوق را از عاشق » بگرداند به آنكه نسب و اعتبارات محبّى را محو گرداند ، و ارادت وى به آنكه به صفت وحدت و اطلاق تجلّى كند نه به حسب نسب و اعتبارات محبّى انبعاث يابد ، و چون وجههء طلب محبّ احديّت ذات شود و ارادت محبوب به تجلّى ، به صفت وحدت انبعاث يابد ؛ « آنگاه لباس كثرت » يعنى محبّى و محبوبى ، « از هر دو بركشد و هر دو را به رنگ خود كه يگانگى صرف است برآرد ؛ بيت : اين همه رنگهاى پرنيرنگ * خم وحدت كند همى همرنگ »